تبليغاتX
صدرا امپراتوری اتفاقیان
دانشگاه صدرا
 
 

 

نباید انتظاری داشت از دستهایی که برای نوشتن دیگر پیر شده اند...

|+| نوشته شده توسط نقاب در چهارشنبه 1387/08/15  |
 پاسخ یک سوال
 

زهرا سادات بطحایی

 ۲۲ / شهریور/ ۱۳۶۵  

 برق- قدرت

ورودی مهر ۸۳

 

شاید وقتی دیگر بدرود

 

|+| نوشته شده توسط نقاب در یکشنبه 1385/10/03  |
 اخرین اوج
گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن

                                                وانگه نقاب در کش و عالم خراب کن

دوشنبه یک روز بود

دوشنبه ها خاطره

خاطرات می ماند

دوشنبه ها می روند

دوشنبه می ماند

وای بر من

همچنان می سوزد این اتش انچه دارم یادگارو دفتر و دیوان  ...

پانوشت

پوزش بنده را به رسم دلسوختگی بپذیرید که ماجرای دلِ خونگشته نتوانم بگویم با کس

 

|+| نوشته شده توسط نقاب در پنجشنبه 1385/09/16  |
 ایمیل های رسیده
ابتدا لازم می دونم عنوان پست را در همین جا تصحیح کنم - اف های رسیده -

ــ پرمُ وا کردم به یه نامردی گیر کرده کمک

ــ می شه تولدم مادرم (مهناز ) از طرف من تبریک بگین اخه وبلاگ شما رو می خونه

الهه

ــ اصلا ما هیچی ! خودت یه بار دختری یه بار پسر بحران هویت نگرفتی ؟

ــ جملاتی که قسمت ـ درباره وبلاگ ـ می نویسی بیشتر به کار ادم میاد تا پست هات

ــ اخه مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه! حالا  حکایت شماست ... صدرا چیه که

وبلاگش چی باشه

پا نوشت

و  ممنون از همه دوستانی که نقاب  رو محرم حرفهای در گوشی شون دونستن 

|+| نوشته شده توسط نقاب در جمعه 1385/08/26  |
 بدون شرح
حياط اينجا (صدرا۲)  ادم و ياد   Fashion Tv   می اندازه ! از در که وارد میشی  ملت دو طرف

 نشستن و زل میزنن بهت ... تا ان هنگام که از نظر ها ناپدید  شوی ! 

این و یکی از دخترای قدرت میگفت   ...

|+| نوشته شده توسط نقاب در دوشنبه 1385/08/15  |
 مشکل شماست ...
۱-بدانید و اگاه باشید که همه انهایی که به جایی نرسیده اند بعد از ساعت ۱۰حذف و اضافه کردن

۲- سیمرغ بلورین صبورترین  انسانهای دنیا تعلق می گیره  به دانشجویان صدرا برای بازی در فیلم

کمدی کلاسیک - روز حذف و اضافه -

۳-عجب غلطی کردم این موقع اومدم ها ... حالا باز گروه ها پرشد افتادیم با شما ها

۴- خانم ازاد من به شما تبریک میگم .این شما بودید که باعث شدید بچه های صدرا به وحدت نظر

برسند و این وحدت نظر احساس یکسانی که نسبت به شما دارند ... ازت متنفرند ...

۵- حتی نمی خوام راجع به نامه نگاری های تازه مد شده واسه کلاسهای تداخلی و اون صف

احمقانه روز چهارشنبه فکر کنم چه برسه که بخوام چیزی بنویسم

۶-نزدیک بود دستم به خون دختر امپراتور الوده بشه ... بخیر گذشت

۷- dj به خانم پشت سریش می گه ladies firstو اینجوری خودش ُجا می کنه تو دل یه صف دختر

۸- یه تشکر بدهکارم به خانم مرادی ... امیدوارم یک در دنیا صد در اخرت عوض خیر بگیری که گره

از کار یه جماعتی باز کردی.انشالا هر چی عمر خانم ازاده بقای عمر شما باشه

۹- ...             جای خالی رو تو پرکن

پا نوشت

جماعت یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن

                                                    برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن

|+| نوشته شده توسط نقاب در پنجشنبه 1385/07/27  |
 همشاگردی سلام
همونطور که در امتداد بزرگراه همت می رفتم . حس یه بچه کلاس اولی رو داشتم که

روز اول مدرسشه! قلبم تند تند می زد و به طرز غیرقابل باوری دستخوش هیجان شده

 بودم. این احساس کودکانه با من همراه بود تا وقتی که پیچیدم تو کوچه مدرسه ! ...

خودمُ تو شیشه ی رفلکس در ورودی یه جور نامحسوس  نگاه کردم و بعد مستقیم به

سمت سلف رفتم .سلف خلوت بود ! فقط دو سه نفر که اشنا نبودن. طبقه دوم تعداد

چهره های نا اشنا بیشتر شد و طبقه سوم دریغ از یک اشنا ...

درست زمانی که از پله ها بالا میرفتم وبه این موضوع فکر می کردم که امروز دانشگاه

یه جور عجیبیه  ...    به خاطر اوردم که دوستی از  انتقال گروهی از دانشجو ها به یه

ساختمون جدید می گفت

انگار با یه چیزی محکم زدن تو سرم. چشمام سیاهی رفت ... پشت میزی که وسط

راهرو بود نشستم .   که صدایی از پشت سرم گفت: خانم این قسمت برای مطالعه

برادران  در نظر گرفته شده شما تشریف بیارید این طرف .

صورتم رو برگردوندم خانم شعاعی (مسئول کتابخانه) من رو شناخت و سعی کرد با

یه تبسم جنبه دوستانه تری به تذکرش بده

اما نمی دونم در چهره ام چی دید که نگران  پرسید : حالت خوبه ؟

لبهامُ به زور برای لبخند کشیدم و سرم رو تکون دادم که گفت : حالا می خوای یه کم بشین

به راهرو نگاه کردم نمی دونم  اون همه تصویر چطور به سرعت از مقابل دیدگانم رد می شد

بهار تابستان پاییز  زمستان  ... چند بار از اون  راهرو گذشته بودم ؟ چند بار از تو  شیشه ی

برد (تابلو اعلانات) امار  گرفته بودم ؟ و چند بار از اون  پله ها بالا پایین رفته بودم ؟

داشتم به پله ها نگاه می کردم که همکلاسیم در پاگرد ظاهر شد. خواستم نادیده بگیرمش

 که از همون دور برایم دست بلند کرد و  گفت : خانم نقاب سلام عرض شد

احوالپرسی کردیم ... سوال کرد ... جواب دادم  و  سوال کردم  ... جواب داد

از دانشگاه  جدید که انرا - صدرای ۲- می خواند خیلی چیزها می دانست ... اینکه امپراتور

 انجاست و خواهرش اینجا ...  و ازاد اینجا و  دختر خاله اش (!) انجا ...و در نهایت اینکه بچه

 های کامپیوتر و عمران اینجا و بقیه انجا ...

اما ادرس نوشتاری را نمی دانست می گفت : کوچه دوم؟ سوم ؟ اسمش نام گلی است

 نرگس ؟ یاسمن ؟میخک؟ کاکتوس؟  خرزهره ! ...

از در بیرون امدم و چند قدم عقب رفتم  ... تا  تمام ساختمان را ببینم . تمام ساختمان را

 یا روزهای خوش  رفته ام را ...

سر در سبز رنگ دانشگاه که بارها و بارها به تک تک کلماتش خندیدم و پنجره ها که همیشه

مکمل بردها بودن و  در عظیم  کارگاه ...

یاد تمام خاطرات گیلاسیم می افتم

ذهنم هنوز هم بوی درختای توت باغ بغلی رو می ده

و صورتم سرمای گوله برفایی  رو که اول زمستون تو همین خیابون بهش خورد رو حس میکنه

راستی  اخرش نفهمیدم کی اون ادم برفی رو که قبل امتحان ساخته بودیم خراب کرد  ...

 

|+| نوشته شده توسط نقاب در چهارشنبه 1385/07/19  |
 روح
امیر و  ارش یه ماهی می شد که دنبال خونه بودن اما مگه با شرایط ما خونه پیدا می شد

اگرچه اصلا کار به مجرد و متاهل بودن نمی رسید .صاحبخونه وقتی موهای برق گرفته ارش

و سر و وضع امیر و با اون ریش بزیش می دید . حتی حاضر نمی شد خونش رو نشون بده

بالاخره وقتی از سر زدن به معاملات املاکیهای مختلف خسته شدن فکر کردن که یه تغییر

ظاهر جزئی هیچی از هیچکدومشون کم نمی کنه .

و این راهی شد به سوی خانه دار شدن ما ...

امیر که می خندید گفت : ارش با یه لهجه غلیظی با صاب خونه حرف می زد که یه صحنه حس کردم

وسط تبریز وایسادم .  اونم فکر کرده بود رسیده به هم ولایتیشُ و دیگه ول نمی کرد . اخه تو ترکی از

 کجا بلدی؟

 ارش ــ این تازه یه چشمش بود . نمی خواستم بگم  اما من به چند زبون زنده ی دنیا مسلطم

 ــ باز ما یه ذره به روت خندیدیم دور برداشتی ؟

ارش ــ بابا اگه من نبودم که عمرا این خونه گیرتون نمی اومد واقعا خونش اکازیونه. بعد لهجه اش

 رو عوض کرد و گفت: اب . برگ .تلیفون . اموزیشگاهی دخترانا.

 ــ چی؟!!!

امیر ــ هیچی بابا یه اموزشگاه دخترونه سر کوچه اشه

مهدی سرش و از اشپز خونه بیرون اورد و گفت: بدبختای دختر ندیده همینه که عالیه عالیه راه

انداختین . خجالت نمی کشین؟

ارش ــ چرا اتفاقا خیلی خجالت می کشیم به خاطر اینکه با این ثروتی (!)که در اختیار ما گذاشتین

 چرا نر فتیم کاخ نیاوران و اجاره کنیم؟  اما فردا میای می بینی که خونش چقدر باحاله

روز بعد ۴ نفری رفتیم خونه رو قلنامه کردیم و عصرش هم اسباب کشی

خیابان مارپیچی رو که در دوطرف با ردیفی از خانه های اجری که به نظر می رسید برای عهد ناصر

الدین شاه باشد رو پشت سر گذاشتیم   بعد رسیدیم به یه کوچه با ترکیب ساده وجذابی از انواع

درخت... و یه بیدمجنون درست جلوی درب خونمون  که کلی نمای ساختمون رو با کلاس کرده بود

شب داشتیم اسباب ها رو جا به جا می کردیم. گوشه ی یکی از اتاقها یه میز مربعی قرار داشت

مهدی می خواست حرکتش بده  که متو جه شد یکی از پایه هاش لقه ! با چکش رفت زیرش که

 مثلا درستش کنه که یهو داد زد : بچه ها بیاین (( در صداش هیجانی بود که کسی نپرسید  چی

 کار داری؟))

دورش جمع شدیم دراز کشیده بود و زیر میز رو با دقت نگاه می کرد . اینجارو    ـــ کجارو؟

مهدی ــ امیر بیا سر این و بگیر      (( با هم میز رو بر می گردونن  . پشت میز یه سری حروف و

شماره نوشته شده بود))

                                        جن   ...  خ   ح   چ   ج  ث   ت   پ   ب  آ     بله

                                        انس              ی    ه   ن                 ....    خیر

                                              ۰   ۹    ۸    ۷   ۶   ۵   ۴   ۳    ۲    ۱      

         

مهدی بدون اینکه کسی ازش سوال کنه می گه : اینا برای رو ح احضار کردنه دختر خاله ام  

 بلده دقیقا همینا رو روی کاغذ می نویسه یه لیوان می گذاره روش و یکی رو احضار میکنه

اون روحم لیوان ُ حرکت می ده ... بعد بی اعتنا به ما که مات مات نگاهش می کردیم رفت

طرف اشپزخانه و یه لیوان ویه شمع نصفه اورد

مهدی ــ شماها چتونه؟ امتحانش که ضرر نداره . خودم دیدم لیوان حرکت می کنه . من از

 روحه پرسیدم ما به کی می گیم سر جهازی ؟ رفت رو    ا ی د ا

ــ خب شاید خودت به دختر خاله ات گفتی یادت نیست !

مهدی ــ اره حتمأ ! ... دیگه چی ؟ تازه زدم زیرش وگرنه قضیه داشت بیخ پیدا می کرد. گیر

داده بود ایدا کیه؟ تا پیچوندمش پدرم در اومد . ارش بپر اون لامپُ خاموش کن ...

ارش ــ اخه تو که بلد نیستی

مهدی ــکاری نداره  دختر خاله ام گفته تمرکز می خواد و اعتقاد قلبی

(( تو کورسوی شمع دور میز حلقه زدیم))

مهدی ــ خیلی خُب همگی اعتقاد قلبی داشته باشید ... چشماتون ُببندید و تمرکز کنید

حالا جملاتی رو که من می گم  تکرار کنید ... بعد با صدای هیپنوتیزم کننده ای ادامه داد:

 یه نفر اینجا مرده                              ـــ یه نفر اینجا مرده

 به جعفر جنی بگید بیاد اینو ببره        ـــ به جعـ...

ارش ــ آاآ این که برای احضار روح نیست . این بازی ُبلدم وقتی می خوان  یه نفرو با دو تا

 انگشت بلند کنن  اینارو می گن

مهدی ــ اره !  فکر کنم راست می گی ...  یه دقیقه وایسید یه زنگ به دختر خاله ام بزنم

نمیدونم این فکر عاقلانه از کجا به ذهنش خطور کرد. رفت گوشی رو برداشت و یه شماره

 گرفت. الو نگار ... سلام ... ببین ... خوبم ... می خواستم ... نه ... مرسی ... گوش کن ...

صداش اروم شدو چند دقیقه بعد گوشی رو محکم کوبید و غرغر کنان گفت:وای از دست

 این دخترا چقدر فوضولن ...یه کلمه می خواد حرف بزنه صدتا کلمه از ادم حرف می کشه

دوباره به همان صورت نشستیم

مهدی ــ سکوت !  همگی اعتقاد قلبی داشته باشید حالا یه فاتحه ...

امیر با شیطنت گفت: روح ادیسون رو احضار کن تو تاریکی به دردمون میخوره

مهدی ــ نه دختر خاله ام گفته روح مسلمون احضار کنم.

ــ پس بو علی سینا میگن بیمار روانی هم درمان می کرده . اینجوری کار امیرم راه می افته

لیوان رو پرت کرد به سمتم . رو هوا گرفتمش ! باشه بابا حالا چرا رم می کنی؟

مهدی شاکی گفت: می شه این مزخرفاتُ بس کنید . اون لیوانُ بده من

از روح اقای شریعتی ...

ــ دکتر شریعتی

ارش می خنده

امیر ــ بابا این الان می یاد چهار تا کلمه قلمبه سلمبه می گه نمی فهمیم. ضایع می شیم 

روح بابزرگ منُ احضار کنید بهتره که.

ــ اخه بابزرگ تو سواد داشته؟

امیر ــ خدا رو چه دیدی شاید اون دنیا رفته باشه نهضت سواد اموزی 

مهدی شمع رو خاموش کرد: پاشید گمشید ! شما فرهنگ کارهای ماوراء الطبیعی رو ندارید

ــ حالا چرا قهر می کنی ؟ ارش خفه خون بگیر دیگه       

ارش ــ به من چه مربوطه؟

ــ خب تو همش می خندی

شمع راباز  روشن کردیم...

خب همگی اعتقاد قلبی داشته باشید حالا انگشت سبابه رو بگذارید رو لیوان

مهدی ــ از روح دکتر شریعتی تقاضا دارم اگر در این مجلس حضور دارند بروند روی کلمه بله

یه نگاه به مهدی انداختیم و بعد زل زدیم به لیوان ... لیوان اصلا تکون نخورد

مهدی ــ ایا در این محفل جن حضور دارد؟

تا این و گفت... لیوان اندکی جا به جا شد ... ارش از جاش پرید ... ــ  اقا من دیگه نیستم

امیر ــ ارش خجالت بکش از اون هیکل گندت ! من دستم خسته شد یه کم فشارش دادم

 ارش ــ اصلا جمش کنین نصف شبی ما رو اسگل کردین

مهدی دست پیش ُ می گیره : این بابا مثه اینکه خیلی سرش شلوغه  حقم داره هر چی

باشه ادم حسابی بوده ... امیر ! اسم بابزرگت چی بود ؟           ــ حسین

مهدی ــ از روح ِ اقای حسین انصاری تقاضا دارم   اگر در این مجلس حضور دارند بروند روی

کلمه بله

امیر نجوا کنان پرسید : یه چیزی بگم ؟

مهدی ــ نه خفه شو

امیر ــ می شه خواهش کنم یه چیزی بگم

مهدی ــ اَه خب بنال

امیر ــ فامیلیه بابزرگم انصاری نبوده . این بابای مامانمه

مهدی بنفش شد: بمیری ایشالا امیر ! مرده شور خودت و جدو ابادت ُ باهم ببرن

امیر ــخب چیکار کنم شما مگه به بابای مامانتون بابزرگ نمی گین ؟

مهدی ــ لال شو دیگه. خبر مرگتون یکیتون یه ادم حسابی تو فامیلتون نفله نشده ما روح

گور به  گورش  احضار کنیم؟

ارش ــ چرا زن پسر عمه ام پارسال مرد

مهدی ــ نمی شه من روح ناموس مردمُ احضار نمی کنم

ــخب می خوای همون شریعتی رو یه بار دیگه احضار کن شاید اومد

مهدی ــ از روح ِ ...

که صدای شکستن چیزی از بیرون اتاق اومد... ارش دستشُ کشید .اقا من دیگه نیستم

امیر ــ  ارش داری لج منُ در میاریا  ... خرس گنده به جای این ادا اصولا برو ببین چی بود

ارش ــ اگه راس می گی خودت برو

امیر از جاش بلند شد و پرسید : کیه ؟ ... مهدی شمع رو خاموش کرد ... پای امیر به میز

 گیر کردو پخش زمین شدو بعد داد زد:احمق اول لامپُ روشن می کنن بعد شمعُ خاموش ..

مهدی ــ می خواستم حروم نشه اخه همین یه دونه شمع رو داریم

تا مهدی پریز برقُ پیدا کنه یه ملافه سفید وارد اتاق شد ...     ارش شروع کرد   جیغ زدن

ــ من روح ِ دکتر شریعتیم ( با لحن فیلم ترسناک خوانده شود )

مهدی بالاخره موفق شد که چراغُ روشن کنه ... علی از پشت در بیرون امد و ملافه رو از

سر مسعود کشید ... زدن زیر خنده ... مسعود اشک چشماش ُ پاک کردو گفت:  معلومه

 چه غلطی می کنین؟                     از شدت خنده فلج شده بودیم ...

مهدی به نوشته های روی میز اشاره کرد و خیلی جدی گفت :    روح احضار می کردیم

مسعود سوت میزنه : هیه اینجارو ... اینا چی هست؟

مهدی ــ اینا برای روح احضار کردنه دختر خاله ام بلده گفته تمرکز می خواد و اعتقاد قلبی ...

|+| نوشته شده توسط نقاب در یکشنبه 1385/06/26  |
  به بهانه بیست و دو شهریور
 

                       کسی تولد مرا به خاطرم می اورد

                       برای خاک قلب من گل و ترانه می خرد

                       کمی بزرگ می شوم تنم جوانه می کند

                       فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند

                       اگر چه با سرود و شعر دلم پر از چکاوک است

                       خودت بگو بدون  تو

                                            تو  لدم مبارک است؟

|+| نوشته شده توسط نقاب در چهارشنبه 1385/06/22  |
 روزهای تکراری
روز ثبت نام 

روز صف های طولانی ... شماره های رنگا رنگ ... چهره های مضطرب ... ازدحام ...

شهریه ثابت دانشگاه صدرا به ۱۲۶۰۰۰  تومان و شهریه ی متغیر  ۱۵ تا ۵۰ درصد افزایش پیدا کرد

 (نخند اقا)

 

 ساعت:۷:۳۰                           مکان : جلوی اموزش (کلاس ۱۰۱ سابق)

دو صف متشکل از خواهران و برادران که از راست به در ورودی و از چپ به سلف منتهی میشود

هدف از تشکیل صف گرفتن شماره

 ساعت: ۸:۰۰                        

شماره ی دریافتی ام  ۱۱۵

 ساعت: ۹:۳۰                           مکان : جلوی امور فرهنگی

ــ صفِ چیه؟

ــ استاد صدیقی

ــ تهِ صف کجاست؟

 ساعت: ۱۱:۰۰

جمعیتی بالغ بر۵۰ نفر در اتاق اموزش و استاد جوانی در حال نوشتن نامه های متعدد به بخش پرینت

 ساعت: ۱:۱۵                                   مکان :سایت

 اَز    ...  پر شده                               درس ِ ...  تلاقی برنامه  

درس ِ ... ارائه نشده                          کارگاه ... پر شده

تعداد واحدهای اخذ شده :۸

بقیه اش؟ باشه روز حذف و اضافه

 ساعت :۲:۰۰                            مکان : کتابخانه (سالن مطالعه خواهران جدید)

اتفاقیان پرخاش کنان می اَیدو به صف نا منظم پرینت اعتراض می کند و تصور می کند

با دادو بیداد  می تواند اَنرا مرتب کند

پشت سری ام که دلخور شده ... از امپراتوری اتفاقیان می گوید و نقاب و حدسیاتش ...

 

در حاشیه روز ثبت نام

طبقه کتابخانه مملو از جمعیت و بچه ها گروه گروه  مشغول صحبت حول محور انتخاب واحد

و افزایش کمر شکن شهریه

ناگهان در کلاس ۳۰۲ از چهار چوب جدا می شود و تاپ می افتد وسط راهرو

سکوت در فضا پر می شود و نگاهها معطوف به سمت صدا ... کسی حرکتی نمی کند

فقط عکس العملی  به سادگی ِ یک  لبخند

چند ثانیه بعد

خانمی از روی صندلی اش می پرد و فریاد می زند : وای چی بود؟؟؟

|+| نوشته شده توسط نقاب در چهارشنبه 1385/06/08  |
 عطر گل یاس
در نمازخانه را که باز می کنی عطری که به مشامت می خوره مستت می کنه

فکر می کنی تا به خاطر بیاری اخرین بار این بو را کجا شنیده ای ؟؟؟

اون شب ... پشت درختها ... گربه همسایه که تو حیاط مرده بود ...

اره خودشه ... آاه چه بوی گربه مرده ای میاد ...

ــ بابا یکی اون پنجره رو باز کنه .دارم خفه می شم

ــ بازه  ! یه کم بمونی عادت می کنی

ــ پس کولر رو بزنید

دستی به سمت دکمه روشن کولر می رود که صدایی فریاد می زند :

ــ نزن بابا گفتن اب نداره می سوزه

به اتاق ۳۶ متری مقابلم نگاه می کنم و سعی می کنم بفهمم دقیقا وارد چه مکانی شدم

روبرویم جماعتی مانتو و مقنعه را در اورده  و چهار زانو دور هم حلقه زده اند  و از جزوه های

باز روی پایشان اینطور استنباط می شود که درس می خوانند

و گروهی دیگر جنب انها گویا یه بنده خدایی رو اساسی دست گرفته اند  و از شدت خنده  

روی زمین پهن شدند.

انسوتر چند نفری گوشه ای از نمازخانه را جای دنجی دیده اند  و چادر های نماز را تا روی

صورت بالا کشیدند و قصد خوابی نیمروزی را دارند

و دست راست جایی که وقتی در باز می شود در دید نباشد ارایشگاهی کوچک برپا شده

باز محفل دخترانه است و سور و سات فراهم ...

به ناگاه در باز می شود ... غریوی از بغل پایم بلند می شود .   ــ اون درو ببندید ...

 سرم را خم می کنم خب بعضی ها هم به بقیه رحم کردن  و پا را از کفش بیرون نیاوردن

 و در صحن نیمه فرش شده ی نمازخانه به همان حالت دراز کشیده اند

تازه وارد های نوشابه و ساندویچ به دست با پا در را می بندند       و بعد از میان جمعیت

راهشان را به سوی اخرین قطعه خالی می گشایند .

کفش ها را کنار می زنم ... یه روزنامه پهن می کنم ... یکی یه مهر به من بده ...

|+| نوشته شده توسط نقاب در جمعه 1385/05/27  |
 کلاس ما
روزهای خوب و بدبسیاری را دیدم.روزهای خوب عمرشون طولانی تره اما روزهای بد زودتر میگذرند.

این را استاد میگوید و من در دلم می پرسم : ساعت های بد چطور انها هم میگذرند؟ ساعتهای

کسل کننده ؟ ساعت هایی که مفید ترین کاری که ازت بر میاد خمیازه کشیدن ...

 زنگ  اخره و از اون زمانهایی که ادم حال فحش دادن هم نداره چه برسه به درس خوندن .برام

 جالبه که بچه ها هنوز حوصله شوخی دارن! بحث پیرامون مُردنِ و استاد علاقمند با انیشتین  و

 ادیسون و هایزن برگ محشور شه و من دعا می کنم تو سلول اونها نباشم . فکر کردن به اینکه

 ان دنیا هم بخواهم این درسهای جهنمی رو بخونم باعث می شه به فکر ساختن اکسیر زندگی

بیفتم ...

کلاس را که در همهمه ای مبهم فرو رفته از نظر می گذرانم

ردیف اول انجمن عینکی هاست .  انجمنی که به شغل شریف بچه درس خوانی اشتغال دارند !

از ان دسته ای که مرتب سوال می کنند  و سر یه منی را مدام خم و راست ...

استاد که متوجه شده کلماتی که از دهانش بیرون می اید   در فضایی خالی بین گیجی و خواب

 الودگی گم می شود صدایش را بلند تر می کند ...

ــ نگا کنید ! ما اگه از دوباره از این رابطه انتگرال بگیریم و بعد مشتق درجه سوم انرا در سینوس ِ...

خدایا اینها دیگه چه کوفتیه ؟ اخه من اینجا چه غلطی می کنم؟اگه جای پاره اجر یه ذره عقل تو

کله ی پوکم بود . حرف ادم حسابی ها رو گوش می دادم .می رفتم دنبال کار ازاد !   الان زن که

گرفته بودم هیچی ... دو تا بچه هم داشتم . تازه سومیش هم تو راه بود .فکر کن !  یه دختر تپل

 سفید یا حالا لاغر سیاه  (فرقی نمی کنه اصل اینه که سالم باشه )    قربونش برم ...

حالا درسته که یه وقت هایی گریه می کنه اما به نظر من که ونگ ونگ بچه به مراتب جالب تر از

(Arc tan -1( 324/05

 این سیستم نامه نگاری و کاغذبا خودکار زدن پس کله همکلاسی نمی دونم چرااز برنامه کاری

 پسرای کلاس ما حذف نمی شه . این دوستان کی می خوان متوجه شن دبیرستان تمام شد

خدا می داند ...  و تازه با اینهمه تلاش و ممارست باز هم شرق را می گیرند و غرب را می زنند

نمی گذارند ادم یه ذره راجع به زندگیش فکر کنه ... موندم اسم دخترم ُ چی بگذارم ؟

عسل چطوره؟ صداش می کنم عسل بابا ! یه تیر با دونشان  ... فقط بدیش اینه که ادم یاد کره

پنیر و چایی جوشیده می افته  !  باید برم یه کتاب اسم بخرم  اره اینجوری بهتره ...

هنوز نیم ساعت تا پایان وقت قانونی کلاس باقی مانده

ــاستاد خسته نباشید   و سپس جمعی با هم   خسته نباشید

ــاستاد: مچکرم من خسته نیستم

وبعد صداهایی در هم بر هم   خَسسشش ... همراه با کوبیده شدن کتاب و خودکار بر میز  که

یعنی ما داریم جمع می کنیم که برویم

ــ استاد تعطیل کنید دیگه هوا داره تاریک می شه اینجا شغال داره

ــ راست می گه استاد ما خودمون یه گرگ دیدیم چشماش برق می زد

ــ چیزی که شما دیدی یه گربه بوده

و صدای پسری از انتهای کلاس:  استاد ما رو نگه دارید اما بگذارید دختر ها برن اینجا شبهاش

 نا امنه !

ــ هر کسی می خواد می تونه بره

و همون پسر : پس استاد ما با اجازه شما با خانوما میریم .بالاخره این موقع شب لازمه یه مرد

همراهشون باشه

و کلاس می خندد ...

ــ تمرینای هفته پیش و همه تحویل دادن؟خیلی خب تکالیف سری سوم را دادم انتشارات

و این یعنی   به سلامت  ...

 

|+| نوشته شده توسط نقاب در یکشنبه 1385/05/15  |
  یا شانس
والا از اون زمانی که ما یادمون میاد  امتحان ازمایشگاه رو عملی می گرفتن. می رفتی چهار تا

سیم رو به هم وصله پینه می کردی .بعدم بر حسب تصادف اسیلو سکوپ یه شکل موج نشون

 می داد و نمره ای و خلاص...

این ترم قضیه چه جدی شده بود ! دو نمره حضور غیاب (حاضر غیوب) و پیش گزارش کار و پس

 گزارش کار و گزارش کار اصلی و فرعی و بن بست و ...

این حرفا نبود . تازه با اون امتحان تئوری که اخرش گرفتن دیگه گل نهایی رو زدن.

و ان روز امتحان ازمایشگاه

یکی از بچه ها وارد کتابخونه می شود و بدون در نظر گرفتن محیط داد می زنه امتحان شروع

 شد زود باشید .و هیاهو         علی  ...  بدو  ... جزوم  ...   اااای شیییما ...

دفتر و دستکم را جمع می کنم کیفم را سیستم بقچه ای زیر بغلم می زنم و سعی می کنم

 مانع از افتادن تقلب هایی که در اقصی نقاط بدنم جا سازی کرده ام بشوم.

امتحان در ۴۰۷ برگزار می شود (اخرین بازمانده ی سالن اجتماعات دانشگاه)شاید عمر بعضی

از دوستان قد ندهد. اما در محل کلاس های۴۰۶و ۴۰۷ و دو ازمایشگاه-- یعنی طبقه ۴ انتهای

راهرو -- سالنی بزرگ بود ... امتحانات مراسم مختلف و جلسات انجمن انجا برگزار می شد .

نمایشهایی که با تلاش بی چشم داشت بچه ها اماده می شد در همین سالن بر روی صحنه

می رفت و .. و.. و   بگذریم

لبخند زنان به سمت استاد می روم .سلام دکتر!(هنوز شک دارم استاد لیسانس داشته باشد)

خسته نباشید .  معنا دار تبسم می کند  یعنی  ...  خودتی !

من می نشینم . زهرا جلوم... مریم کنارم ... سعید جلوی مریم ... بهروز کنار سعید

وتهدید می کنم سعید اگه بیفتی رو برگه ات هر چی دیدی از چشم خودت دیدی .امتحان اغازمی

شود . سوال اول رو بلد نیستم .به خودم می گم: مهم نیست سوالهای بعدی که هست . جواب

سوال دوم  را هم نمی دانم .(باز دلداری )خب طبیعیه سوال اول .دوم رو سخت می دهند تا همه

 روحیشون رو از دست بدهند.به سوال سوم که می رسم احساس می کنم که دیگه باید به برگه

ی بغل دستی ام نگاهی بیندازم.

مراقب از کنارم رد می شود  و  من تا کمر روی برگه ی مریم خم می شوم . اون تقریبا صورتش به

ورقه اش چسبیده   ــمریم ... سرش را تکان می دهد(یعنی چیه؟)انگشتانم را باز می کنم و ۳ را

نشان می دهم . گردنش را بالا و پایین می کند (یعنی نمی دونم)

پرسش ۴ را به مدد تقلب هایم می نویسم     و خودکار به دهان به اطرافم نگاه می کنم تا شاید

 روزنه ی امیدی بیابم.

بهروز اصولا از کسی تقلب نمی گیرد ! همیشه یادداشت هایی که در جوراب  و جیب  و  استینش

قرار می دهد در امتحان می اید .سایر جوابها را هم از خود استاد می پرسد . نمیدانم چطوری این

کار و می کند .؟؟؟باید یه روز اسرار کارش را به من بگوید ...

ورقه سعید تقریبا زیر دستهای زهرا ست و اون اساسی مشغول زیراکس کردنه می گم صداش در

نمیاد نگو مرجع داره . تازه داشتم به خطش اشنا می شدم که زد اون صفحه...

مریم سرش را میاره جلو سعید سعید ۵ . سعید پا می شه برگه اش رو می ده ...دهن مریم روی

پپپنــ ... ج خشک می شود. اخ   کارد بزنی خونش در نمیاد

سعی می کنم تمامی اطلاعاتم که از زمان دبستان  در خاطرم مانده بر روی پاسخنامه ام بیاورم

اماپا کوفتن های پشت سری ام بر پایه ی نحیف صندلی ام تمرکز را ازم می گیرد .

پشت برگه سوال با فونت درشت جواب را می نویسم  و بالا به سمتش می گیرم که مراقب تذکر

می دهد.داشتم دنبال راه حل می گشتم که یه برگه سوال افتاد جلوم .تغییر رنگ صورتم از سیاه

افریقایی به سفید گچی اروپایی رو بخوبی حس می کنم . زیر چشمی به مراقبم که کاغذی می

خواند نگاه می کنم. نمیدونم سنگینی نگاهم رو حس میکند که مستقیم به چشمانم زل می زند

نگاهم را می دزدم تا مثل احمق ها خودم رو لو ندم .چهره ام را متفکر می کنم! چرند یا تی می

نویسم تامسئله طبیعی بشه بار دیگر به مراقب می نگرم .هنوز مشغول است .برگه سوالم را با

یه خودکار روی زمین می اندازم نگاه پر سو ءظن اش را به من می دوزد خودکار را بر می دارم برگه

 انطرف تر روی زمین است .یا شانس ! دست بهش نمی زنم. رنگ صورتم سرخ سرخ پوستی می

شود و صدای طپش قلبم گوشم را کر می کند . پشت سری ام با پا برگه را به سمت خودش می

 کشد.       اوه ... به خیر گذشت

مریم که برگه اش را می دهد می دونم دیگه نشستنم فایده نداره ...

|+| نوشته شده توسط نقاب در جمعه 1385/05/06  |
 ادامه مطلب
سرم را به شیشه تکیه می دهم . انبوه اتومبیلها را می بینم که ارام ارام عبور  می کنند

و راننده های کلافه را که سعی میکنند با بوق زدن مقداری از فشار عصبی شان بکاهندو

 برادر ها رو که جدیدا روابطشون با خواهر هاشون خیلی خوب شده(!).  راستی این همه

خواهر برادر با هم کجا میرن؟ خُب البته بعضی هاشون هم دایی خواهرزاده هستن.گرچه

 نسبت مهم نیست مهم  اینه که صمیمیت بین اعضای خانواده زیاد شده !

این dj هم که همچین روم لم داده که نفسم بالا نمیاد و تازه گویا شانه استخوانی ام به

 مذاقشان خوش نیامده سرش را اینطرف و انطرف میکند تا شاید بتواند راحتتر بخوابد فکر

بهتری به ذهنش خطور می کند کیفم را روی پاهایم جا به جا می کند و سرش را روی ان

می گذارد و تقریبا دراز می کشد

سعی میکنم با نگاهم به او بفهمانم که به هر حال من هم ازحقوق شهروندی برخوردارم

و حق دارم که راحت روی صندلی ام بنشینم .  اما چشمانش را بسته جوری که انگار به

خواب ابدی رفته ...

ادمها می گذرند ... درختها می گذرند  ... و ساعتی که تمام می شود 

 و ایستگاه اخر

ــ  پاشو! پاشو برو سر جات بخواب       

ــ رسیدیم؟                              ـــ اره

ـــ نمیشه باز برگردیم دانشگاه؟   ـــ نخیر

ــ اخه الان یادم اومد یه چیزی جاگذاشتم

ــپاشو خودتُ لوس نکن

موقع خدافظی با حرارت برام دست تکون میده

ــ بابای پت(حیون خانگی) تعطیلات خوش بگذره

ــ (میخندم) به شمام همینطور ...

|+| نوشته شده توسط نقاب در یکشنبه 1385/04/25  |
 ایستگاه اخر
ـــاه چه خبرته زود باش زود باش راه انداختی؟دارم با بچه ها خدافظی میکنم .روز اخره ها

ــ یه سال دیدیشون سیر نشدی؟ بند این چند دقیقه ای؟

ــحالا بیا من و بزن

ــ اخه همچین میگی روز اخر هر کی ندونه فکر میکنه می خوای بری بمیری. خوبه که حالا

 ترم تابستونی بر داشتی . دو روز دیگه باز باید بیایم تو این خراب شده

جوابشُ نمیدم...  میدونم جنبه بد دادن امتحان ُ نداره . پاچه امُ بگیره دیگه ول نمیکنه .

اتوبوس صنعت ـ کوهسار بالاخره از راه می رسه(مدت انتظار چهار ساعت و چهل و پنج دقیقه)

بعد از ظهر یک روز تابستانی و بهترین موقع برای خواب .  بیشتر اونایی که اطرافم نشستن تو

چرتن! هر چند دقیقه یکبار سرشون می افته .بعد چشماشون گشاد می شه و فقط چند ثانیه

طول می کشه تا دوباره خرو پفشان اتوبوس رو برداره

اگه یه زمان بهتر بود حتما صدای خنده چند تا دختر از انتهای اتوبوس (قسمت لژ نشین ها) به

گوش می رسید . اما نه! الان تنها کاری که ازت بر میاد اینه که به بیرون زل بزنی و به بد بختی

 هات فکر کنی ... به اون سه تا درسی که می افتی و شهریه ی درسهای افتادت که مجبورت

می کنه کلیه ات رو به حراج بگذاری. به پنج ترمه و شش ترمه شدنت و به اسمت روی برد  که

جلوش یه هفته و اینکه ایا تو خنگی یا بقیه زیادی باهوش و فکر ترم تابستونی ...

غصه ام می گیرد

|+| نوشته شده توسط نقاب در یکشنبه 1385/04/25  |
 
۱ـشرمنده اخلاق همتونم . ادم غیر مسئولیت پذیر به من میگن . خیلی وقته اپ نکردم

۲ـخب چیکار کنم ؟ منم ادمم(!)  امتحان داشتم خب

۳ـباز لازم میدونم بر ادم! بودنم تاکید کنم و بگم هر ادمی! خب میره مسافرت خب

خب ما هم به همراه کانون گرم(!)خانواده تصمیم گرفتیم یه اب و هوایی عوض کنیم

به عبارت بهتر  کانون گرم خانواده تصمیم گرفت .ما هم مثله بز اخفش اطاعت کردیم

اما قراره   امروزـ فردا   بیرونمون کنن .

و باز من و شما و صدرا ...

|+| نوشته شده توسط نقاب در چهارشنبه 1385/04/21  |
 نقطه سر خط
شکسپیر میگه (البته با اندکی تلخیص و تصرف): کسی را که دوست داری ازش بگذر ...

اگر قسمت تو باشد بر میگردد  اگر هم بر نگشت (فدای سرت ... خلایق هر چه لایق...)

لابد از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت.

این مطلب را در انتهای ترم برای دوستانی که احیانا تو کار کسی بودن .  اما تورشون

مرغوب نبوده طرف پریده و حالا رو موده دپرسی که ای داد بی داد و  لعنت به بخت و

سرنوشت و اقبال و ...  نوشتم

چرا نمی فهمی! الان دوره خوشیت .بالاخره خدا می زنه پس کله یکی میشه همسر

ایندت .اما این روزا رو مفت داری از دست میدی.

یه مثلا میگم که مساله برات جا بیفته:

ببین شما می تو نی با دوستان  (همجنس)  خودت بدون سر خر برید  همین انتهای

کوهسار خودمون  ـــ جاده امامزاده داوود ـــ   یه جای دنج چایی قلیون حالش و ببرید

بلند بلند بخندید با هم شوخی شهرستانی کنید .بچه های دانشگاه رو دست بگیرید

تازه می تونید همون طرف رو هم سوژه کنید و کلی بهش بخندید

این یعنی چی ؟ یعنی یه روز به یاد ماندنی

تازشم لازم نیست صبح تا شب دم در کشیک بدی که قبض موبایلت به دست خودت

 برسه که یواشکی بری پرداخت کنی تا دست گل ۲۰۰ هزار تومنیت لو نره

به این فکر کن که تو مجبور نیستی اولین روز اشنایی  ـــتاریخ تولد ــموضوع اولین مکالمه

تلفنی ــ روز ولنتاین ـــساعت تحویل سال شمسی قمری میلادی  زرتشتی و...و هزاران

ساعت و تاریخ بی مصرف دیگه رو به خاطر بسپاری.

دوست من کاری که باید بکنی اینه: بنویس از سرخط که دلت دیگه به یاد اون نیست...

بسیار خوب میزگرد اجتماعی این هفته در اینجا به پایان می رسد .   در خاتمه به تمام

 دوستانی که بی عرضگی رو به حد اعلا رسوندن ودر ترم اخیر هیچ حرکت مثبتی انجام 

 ندادن پیشنهاد می کنیم همچنان در کف بمانند ...  امیدشون رو از دست ندهند

و محض احتیاط یک عدد  کوزه  هم خریداری کنند

|+| نوشته شده توسط نقاب در جمعه 1385/03/19  |
 به هم نخندیم با هم بخندیم
شهریه ی ثابت دانشگاه صدرا زیاد میشود نخندید چون اینرا هنوز نگفتم که ۲ ساعت کلاس پخش

در ۴۰۳ و یک ساعت بعد ان در ۱۰۱ برگزار می شود.

این را هم که در بزرگ دانشگاه همیشه سه قفله است و عبور و مرور از یک در صورت می پذیرد

و اغلب با ترافیک ادمها رو برو می شویم.

و اینکه کلید روشن کولر چند کلاس با هم است و سالن اجتماعات نداریم هم.

راستی بر روی  کارت دانشجویی  های جدید الصدور چه مطلب در خور تاملی  درج شده

موسسه اموزش عالی غیر انتفاعی غیر دولتی صدرالمتالهین(صدرا)

به عبارت بهتر وابسته به هیچ کجا یا محیطی برای دور هم بودن بچه ها ...

(حالا با خیال راحت بخندید)

|+| نوشته شده توسط نقاب در دوشنبه 1385/03/08  |
 
وقتی ظرف دوستی می شکنه بند زدنش کار احمقانه ایه

قطعات خورد شده ی دلت رو به هم می چسبونی بعد خودت رو مجبور می کنی

به دوستی  ادامه بدی که می دونی عمرش خیلی وقت پیش تمام شده

همه اینها ادامه نیست . بقیه اش از خیلی ماه پیش تا الان دیگه دوستی نیست

احترام است نه به خودمون به سابقه ی دوستی بیشتر به لحظاتی که خندیدیم

میدونی خوبی بارون چیه؟ اینکه وقتی اشک می ریزی کسی اشکات نمی بینه

این و شنبه فهمیدم . چه بارونی می اومد ....

|+| نوشته شده توسط نقاب در سه شنبه 1385/02/26  |
 رئیس دانشگاه
تا حالا رئیس دانشگاه رو دیدید؟

اگه اسمشم بگید قبوله!

بابا دارم از مرد نامرئی حرف میزنم ( شاید هم زن نامرئی)

اخه میدونید میگویند : انهایی که سمت بالا دارند گاهی در لباس دیگری در انظار ظاهر میشوند

برای همین گروهی مسئول کشف این بشر  مرموز شدند

خبر ها حاکی از ا نست که یه عده ای به اقای مدیری مشکوکن  و یه جماعتی به خانم اتفاقیان

اما... از ما نشنیده بگیرید مضنون اصلی این پرونده احمد اقاست.

|+| نوشته شده توسط نقاب در یکشنبه 1385/02/24  |
 همکلاسیهای غیور
ای بابا من نمیتونم ۶ تا ۸ بیام کلاس اینجوری  ساعت ۱۰  شب میرسم خونمون

(این را یکی از دانشجویان دختر با صدایی شاکی  به حامد رثایی میگفت)

 رثایی:خانم ساعت دیگه جا نداریم چی کار کنم؟

خانم:خب جای من و با یکی از پسرا عوض کنید

رثایی:نمی شه

خانم : اخه شما اگه خواهرتون ساعت ۱۰ بیاد خونه چی بهش می گید؟

رثایی (می خندد و از پسری که کنارش نشسته می پرسد) : هادی تو اگه خواهرت

ساعت ۱۰ بیاد  خونه چی بهش میگی؟

(هادی چهره اش را مثل بره می کند) :من؟ ...

 میگم خسته نباشید شام میل داری برات گرم کنم؟

 

پا نوشت

روی برد طبقه چهارم لیست اسامی رو نگاه کنید.    ... و A,B,C,D این تقسیم بندی

برای خودش داستانی بود.   انرا ساده مپندارید

|+| نوشته شده توسط نقاب در جمعه 1385/02/15  |
 کدام را انتخاب خواهید کرد؟
فرض کنید شمابه یکی از همکلاسی هایتان بسیار علاقه مند شده اید. دوست دارید با او ارتباط

برقرار کنید یا به خواستگاری اش بروید اما نمی توانید   چرا؟؟؟

در ذهن شما رفتن پیش همکلاسی تان و در خواست ملاقات از او به معنای ناراحتی است شما

به خود می گوئید : ((خداوندا اگر می توانستم قدم جلو بگذارم  چقدر از دوستی با  او خوشحال

می شدم)) اما از سوی دیگر ندایی از درونتان فریاد میزند ((شاید قبول نکند شاید هیچ علاقه ای 

به تو نداشته باشد))

انتخاب کدام راه برایتان ساده تر است؟ لذت برقراری دوستی یا ناراحتی ناشی از رد پیشنهادتان؟ 

به راحتی می توانم پاسختان را حدس بزنم. فرار از ناراحتی ...

حال سوال دیگری از شما دارم اگر قرار باشد بین دو  مسئله ناراحت کننده  یکی  را انتخاب کنید

اینبار چه می کنید؟؟؟اگر همین الان پیش او نروید ممکن است او را برای همیشه از دست بدهید

خب حالا کدوم بدتره؟ محرومیت از دیدار مجدد یا شنیدن جواب منفی ...! 

گاهی فردا خیلی دیره.بالاخره پیش او خواهم رفت اما این بالاخره زمان طولانی است  و  شما

فرصتهای بسیاری را از دست خواهید داد. پس همین الان تصمیم بگیرید  هر چه احتمال منفی

است را قطع کنید و کنار بگذارید -نترسید-  (هی بچه یه کم اعتماد به نفس داشته باش)

 تصمیم بگیر

تصمیمی به ارزش یک زندگی

|+| نوشته شده توسط نقاب در یکشنبه 1385/02/10  |
 اخبار تاریخ مصرف گذشته
یه مدیر گروه که پشت  یه در بسته نشسته و یه صف یک کیلومتری از دانشجو های کلافه و منتظر

پشت همون در بسته ...

کسی از میان بچه ها مستقیم به سمت اتاق می رود.

-داداش انتهای صف اونطرفه

(داداش بی اعتنا به راهش ادامه میدهد)

-هی باشمام

یکی از میان صف می گوید هیس استاد پر کار ه

-پر کار دیگه کیه؟

- همونی که اخر ترم جای امیری فر اومد

-آآآ مگه امیری رفت

- اره بابا قهر کرد.

- خدایییی؟  پس بچه ها چه شانسی اوردن اگه بود باز یه جماعتی رو می نداخت .حالا سر چی؟

-میگن داشته درس می داده یه بابایی  سرش میندازه  میاد تو کلاس. میگه میخوام کیفم رو بردارم

امیری فر میگه برو بیرون. اونطرف هم اصلا انگار نه انگار. کیفش رو از ردیف اخر بر میداره بعد میره ...

دیگه ادامه اش رو خودت بخون...یه کم به دانشجو و سیستم اموزشی و در و دیوار بد و بیراه میگه

 کتش می پوشه و یا علی...

پا نوشت

البته دوستانی که با دکتر امیری فر کلاس داشتن میدونن ایشون از اساتید بسیار مودب (!) و با عفت کلام هستند و در اینجا منظور  از بد وبیراه  به هیچوجه(!) فحش ناموسی نیست.

|+| نوشته شده توسط نقاب در جمعه 1385/02/01  |
 
و نترسیم از مرگ ...

مرگ پایان کبوتر نیست ...

یاد رضا کاکاوند و فهیمه درویشی تا ابد در ذهن خانواده صدرا باقی خواهد ماند

                                                                                     روحشان شاد

 

|+| نوشته شده توسط نقاب در دوشنبه 1385/01/21  |
 نتیجه بازی
پنجشنبه عصر  درست زمانی که مرده ها را ازاد می کنن. بچه های قدرت سرکلاس ترانسفورماتور

هستند.   روی تخته تند تند مطالبی نوشته میشود و قبل از اینکه دقیقا متوجه موضوع بشی پاک

 میشود.دلیلش هم اینه که ((تخته کلاستون خیلی کوچیکه))

این را استاد خوش تیپ ترانس با لهجه غلیظ یزدی هر جلسه ۲۰ بار میگوید به علاوه یه چیز دیگه:

کلاس شما خیلی شلوغه...

اما این هفته کلاس اصلا شلوغ نبود.بچه ها داشتن بازی استقلال- فولاد رو از رادیو دنبال میکردن

بنابراین فرصت صحبت نداشتند و گروهی دیگر وقتی خسته نباشیدهای مکرر افاقه نکرد در راستای

عملیات پیچاندن کلاس دست به ابتکار تازه ای زدن... 

در کلاس به صدا در امد. استاد لحضاتی بیرون رفت پس از بازگشت:

--بچه ها دخت(دقت) کنید من میخواستم شما رو تا ساعت ۷-۵/۷ نگه دارم

--ااااااااااا....اااااوووووووو....اااای ی ی.. ن....ه  اس.....ت...اد

--اما گفتن قراره کلاس ها رو سمپاشی کنن.پس همون ۵/۶ تعطیل میکنیم

۱۵ دقیقه بعد باز ضربه ای به در کلاس زده میشود

-استاد میخوان بیان سمپاشی

-باشه تمام شد

و صدایی: سمپاشییه(با اهنگ نون خشکیه خوانده شود).حضور غیاب خاطره میشود.ساعت۶:۲۰

بچه ها جلوی دانشگاه هستند.کسی می پرسد: کلاس ترانس تمام شد؟    -اره

--چند چند؟!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط نقاب در جمعه 1385/01/18  |
 
 
بالا