امیر و ارش یه ماهی می شد که دنبال خونه بودن اما مگه با شرایط ما خونه پیدا می شد
اگرچه اصلا کار به مجرد و متاهل بودن نمی رسید .صاحبخونه وقتی موهای برق گرفته ارش
و سر و وضع امیر و با اون ریش بزیش می دید . حتی حاضر نمی شد خونش رو نشون بده
بالاخره وقتی از سر زدن به معاملات املاکیهای مختلف خسته شدن فکر کردن که یه تغییر
ظاهر جزئی هیچی از هیچکدومشون کم نمی کنه .
و این راهی شد به سوی خانه دار شدن ما ...
امیر که می خندید گفت : ارش با یه لهجه غلیظی با صاب خونه حرف می زد که یه صحنه حس کردم
وسط تبریز وایسادم . اونم فکر کرده بود رسیده به هم ولایتیشُ و دیگه ول نمی کرد . اخه تو ترکی از
کجا بلدی؟
ارش ــ این تازه یه چشمش بود . نمی خواستم بگم اما من به چند زبون زنده ی دنیا مسلطم
ــ باز ما یه ذره به روت خندیدیم دور برداشتی ؟
ارش ــ بابا اگه من نبودم که عمرا این خونه گیرتون نمی اومد واقعا خونش اکازیونه. بعد لهجه اش
رو عوض کرد و گفت: اب . برگ .تلیفون . اموزیشگاهی دخترانا.
ــ چی؟!!!
امیر ــ هیچی بابا یه اموزشگاه دخترونه سر کوچه اشه
مهدی سرش و از اشپز خونه بیرون اورد و گفت: بدبختای دختر ندیده همینه که عالیه عالیه راه
انداختین . خجالت نمی کشین؟
ارش ــ چرا اتفاقا خیلی خجالت می کشیم به خاطر اینکه با این ثروتی (!)که در اختیار ما گذاشتین
چرا نر فتیم کاخ نیاوران و اجاره کنیم؟ اما فردا میای می بینی که خونش چقدر باحاله
روز بعد ۴ نفری رفتیم خونه رو قلنامه کردیم و عصرش هم اسباب کشی
خیابان مارپیچی رو که در دوطرف با ردیفی از خانه های اجری که به نظر می رسید برای عهد ناصر
الدین شاه باشد رو پشت سر گذاشتیم بعد رسیدیم به یه کوچه با ترکیب ساده وجذابی از انواع
درخت... و یه بیدمجنون درست جلوی درب خونمون که کلی نمای ساختمون رو با کلاس کرده بود
شب داشتیم اسباب ها رو جا به جا می کردیم. گوشه ی یکی از اتاقها یه میز مربعی قرار داشت
مهدی می خواست حرکتش بده که متو جه شد یکی از پایه هاش لقه ! با چکش رفت زیرش که
مثلا درستش کنه که یهو داد زد : بچه ها بیاین (( در صداش هیجانی بود که کسی نپرسید چی
کار داری؟))
دورش جمع شدیم دراز کشیده بود و زیر میز رو با دقت نگاه می کرد . اینجارو ـــ کجارو؟
مهدی ــ امیر بیا سر این و بگیر (( با هم میز رو بر می گردونن . پشت میز یه سری حروف و
شماره نوشته شده بود))
جن ... خ ح چ ج ث ت پ ب آ بله
انس ی ه ن .... خیر
۰ ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱
مهدی بدون اینکه کسی ازش سوال کنه می گه : اینا برای رو ح احضار کردنه دختر خاله ام
بلده دقیقا همینا رو روی کاغذ می نویسه یه لیوان می گذاره روش و یکی رو احضار میکنه
اون روحم لیوان ُ حرکت می ده ... بعد بی اعتنا به ما که مات مات نگاهش می کردیم رفت
طرف اشپزخانه و یه لیوان ویه شمع نصفه اورد
مهدی ــ شماها چتونه؟ امتحانش که ضرر نداره . خودم دیدم لیوان حرکت می کنه . من از
روحه پرسیدم ما به کی می گیم سر جهازی ؟ رفت رو ا ی د ا
ــ خب شاید خودت به دختر خاله ات گفتی یادت نیست !
مهدی ــ اره حتمأ ! ... دیگه چی ؟ تازه زدم زیرش وگرنه قضیه داشت بیخ پیدا می کرد. گیر
داده بود ایدا کیه؟ تا پیچوندمش پدرم در اومد . ارش بپر اون لامپُ خاموش کن ...
ارش ــ اخه تو که بلد نیستی
مهدی ــکاری نداره دختر خاله ام گفته تمرکز می خواد و اعتقاد قلبی
(( تو کورسوی شمع دور میز حلقه زدیم))
مهدی ــ خیلی خُب همگی اعتقاد قلبی داشته باشید ... چشماتون ُببندید و تمرکز کنید
حالا جملاتی رو که من می گم تکرار کنید ... بعد با صدای هیپنوتیزم کننده ای ادامه داد:
یه نفر اینجا مرده ـــ یه نفر اینجا مرده
به جعفر جنی بگید بیاد اینو ببره ـــ به جعـ...
ارش ــ آاآ این که برای احضار روح نیست . این بازی ُبلدم وقتی می خوان یه نفرو با دو تا
انگشت بلند کنن اینارو می گن
مهدی ــ اره ! فکر کنم راست می گی ... یه دقیقه وایسید یه زنگ به دختر خاله ام بزنم
نمیدونم این فکر عاقلانه از کجا به ذهنش خطور کرد. رفت گوشی رو برداشت و یه شماره
گرفت. الو نگار ... سلام ... ببین ... خوبم ... می خواستم ... نه ... مرسی ... گوش کن ...
صداش اروم شدو چند دقیقه بعد گوشی رو محکم کوبید و غرغر کنان گفت:وای از دست
این دخترا چقدر فوضولن ...یه کلمه می خواد حرف بزنه صدتا کلمه از ادم حرف می کشه
دوباره به همان صورت نشستیم
مهدی ــ سکوت ! همگی اعتقاد قلبی داشته باشید حالا یه فاتحه ...
امیر با شیطنت گفت: روح ادیسون رو احضار کن تو تاریکی به دردمون میخوره
مهدی ــ نه دختر خاله ام گفته روح مسلمون احضار کنم.
ــ پس بو علی سینا میگن بیمار روانی هم درمان می کرده . اینجوری کار امیرم راه می افته
لیوان رو پرت کرد به سمتم . رو هوا گرفتمش ! باشه بابا حالا چرا رم می کنی؟
مهدی شاکی گفت: می شه این مزخرفاتُ بس کنید . اون لیوانُ بده من
از روح اقای شریعتی ...
ــ دکتر شریعتی
ارش می خنده
امیر ــ بابا این الان می یاد چهار تا کلمه قلمبه سلمبه می گه نمی فهمیم. ضایع می شیم
روح بابزرگ منُ احضار کنید بهتره که.
ــ اخه بابزرگ تو سواد داشته؟
امیر ــ خدا رو چه دیدی شاید اون دنیا رفته باشه نهضت سواد اموزی
مهدی شمع رو خاموش کرد: پاشید گمشید ! شما فرهنگ کارهای ماوراء الطبیعی رو ندارید
ــ حالا چرا قهر می کنی ؟ ارش خفه خون بگیر دیگه
ارش ــ به من چه مربوطه؟
ــ خب تو همش می خندی
شمع راباز روشن کردیم...
خب همگی اعتقاد قلبی داشته باشید حالا انگشت سبابه رو بگذارید رو لیوان
مهدی ــ از روح دکتر شریعتی تقاضا دارم اگر در این مجلس حضور دارند بروند روی کلمه بله
یه نگاه به مهدی انداختیم و بعد زل زدیم به لیوان ... لیوان اصلا تکون نخورد
مهدی ــ ایا در این محفل جن حضور دارد؟
تا این و گفت... لیوان اندکی جا به جا شد ... ارش از جاش پرید ... ــ اقا من دیگه نیستم
امیر ــ ارش خجالت بکش از اون هیکل گندت ! من دستم خسته شد یه کم فشارش دادم
ارش ــ اصلا جمش کنین نصف شبی ما رو اسگل کردین
مهدی دست پیش ُ می گیره : این بابا مثه اینکه خیلی سرش شلوغه حقم داره هر چی
باشه ادم حسابی بوده ... امیر ! اسم بابزرگت چی بود ؟ ــ حسین
مهدی ــ از روح ِ اقای حسین انصاری تقاضا دارم اگر در این مجلس حضور دارند بروند روی
کلمه بله
امیر نجوا کنان پرسید : یه چیزی بگم ؟
مهدی ــ نه خفه شو
امیر ــ می شه خواهش کنم یه چیزی بگم
مهدی ــ اَه خب بنال
امیر ــ فامیلیه بابزرگم انصاری نبوده . این بابای مامانمه
مهدی بنفش شد: بمیری ایشالا امیر ! مرده شور خودت و جدو ابادت ُ باهم ببرن
امیر ــخب چیکار کنم شما مگه به بابای مامانتون بابزرگ نمی گین ؟
مهدی ــ لال شو دیگه. خبر مرگتون یکیتون یه ادم حسابی تو فامیلتون نفله نشده ما روح
گور به گورش احضار کنیم؟
ارش ــ چرا زن پسر عمه ام پارسال مرد
مهدی ــ نمی شه من روح ناموس مردمُ احضار نمی کنم
ــخب می خوای همون شریعتی رو یه بار دیگه احضار کن شاید اومد
مهدی ــ از روح ِ ...
که صدای شکستن چیزی از بیرون اتاق اومد... ارش دستشُ کشید .اقا من دیگه نیستم
امیر ــ ارش داری لج منُ در میاریا ... خرس گنده به جای این ادا اصولا برو ببین چی بود
ارش ــ اگه راس می گی خودت برو
امیر از جاش بلند شد و پرسید : کیه ؟ ... مهدی شمع رو خاموش کرد ... پای امیر به میز
گیر کردو پخش زمین شدو بعد داد زد:احمق اول لامپُ روشن می کنن بعد شمعُ خاموش ..
مهدی ــ می خواستم حروم نشه اخه همین یه دونه شمع رو داریم
تا مهدی پریز برقُ پیدا کنه یه ملافه سفید وارد اتاق شد ... ارش شروع کرد جیغ زدن
ــ من روح ِ دکتر شریعتیم ( با لحن فیلم ترسناک خوانده شود )
مهدی بالاخره موفق شد که چراغُ روشن کنه ... علی از پشت در بیرون امد و ملافه رو از
سر مسعود کشید ... زدن زیر خنده ... مسعود اشک چشماش ُ پاک کردو گفت: معلومه
چه غلطی می کنین؟ از شدت خنده فلج شده بودیم ...
مهدی به نوشته های روی میز اشاره کرد و خیلی جدی گفت : روح احضار می کردیم
مسعود سوت میزنه : هیه اینجارو ... اینا چی هست؟
مهدی ــ اینا برای روح احضار کردنه دختر خاله ام بلده گفته تمرکز می خواد و اعتقاد قلبی ...